مینویسم که دراطراف حسینکــاتـب بـیـتِولایـت شــدهام
وحی آمد که زفـاطر بنویس وصفی ازحضرت باقر بنویس
وصف کن آن مه لایوصَف راآن زمخلـوقِ خـدا اَشرف را
بنگـار اینکه نگـاری ازدور میرسد لشگرصف درصف را بـا ســطـورِ کـلـمـاتـی زیـبــا مدح کن کعبۀ صد یوسف را
او که از نسلِ پیمبر،نبویست وانکه از دودۀ حیدر،علویست
میسزد شام وسحریاد ازاو مـیتــراود نـفـَـسِ بــاد ازاو
چـون بــرَد دسـتِتَــولّا بـالا عـالـَمی میشـود امـداد ازاو ماه ازاو،مهر ازاو،عرش ازاوخِـلـقـتِ عــالـمِ ایـجــاد از او
کهکشان هدیهای از چشمانش
طـیـنت شیـعـه گِـلِدسـتـانش
رحـمتواسعـه لطف قـدمش دانـش وزهـد نشان عَـلـمـش
زسجـایـای پیـمـبر کم نیست خلق و خوی ونفَسِ محترمش خود فریضهاست برای همگانمجـد و تکـریمِ حریمِ حرمش
کیست اوزادۀ سجاد وحسین
ثـمـرزینتِ عـبـاد وحـسـیـن
گـوهـرنـاب هـمـهرفـتـارش دُر نـایـاب هـمـه گــفـتــارش
برتـرین الـگـویرفـتاریرا میتوان یافت زهرکردارش سفرۀ جود و کرم،سفرۀ اوستفـوق ایـثـار بـبـیـن ایـثــارش
مظهر نیکی واحسان و وفاست صدف جان،دُردریای صفاست
اوکه خود جلوهای ازاسراراستصاحب سِرّ همه ابـراراست
شـیـوۀ زنـدگـیاش زهـرایـی مـظـهـربـنـدگـیِ داداراسـت
دوسـتـدارهــمـۀ مـظـلـومـان دشمن ظالـم و استکـباراست
درره یـاریاسـلام شـتـافـت
علم را در همه ابعاد شکافت
که کند وصف،عـباداتـش را نتـوان شـرح،مـنـاجـاتـش را
از ولادتبه لبش ذکر خدای تــا خــدا داد مــلاقــاتــش را هرسحر دست دعایش بالاستبـنـگـر سـفـرۀ حـاجـاتـش را
ناله چون بر در سبحان ببرد
حـاجـت خـیـلمـحـبانبـبـرد
تاکه هـمصحـبت سائل بشود هـمنـشـیـنش سخـندل بـشود
هـر سـراییکه قـدم بـگـذارد نور وحی است که نازل بشود اِن یَکـادِ نظـرش چون برسد سِحرِساحـر همه باطل بشود
وَه عجب نور دوعـینی دارد
نـفــسِ گــرمحــسـیـنـی دارد
کـعـبه دنـبالوصـالش الحـق قـبـلـۀ کـعـبه جـمـالـش الحـق
چهرهاش جلوۀ رستاخیزاست مصطفائیست خصالش الحق به طواف حرمش هر کس رفتکـرد تـکـریـم بهآلـش الـحـق
کـیـسـت بـاقــر،عَــلـمِ آل الله
یـــادگــارحـــرم ثـــارالــلــه
هرکه از کرب وبلا یاد کند بیگـمـان بـاقـرش امـدادکـند ای خوش آن بنده که شد عبدحسینوای از آن بـنده که آزاد کـند
هرکه ازجدِّ غـریـبـش گوید دلِ اورا بـه صِـله شـاد کـنـد
او هـمـه درد و بـلا را دیــده
مـقــتـلِ کـربوبـلا را دیـده
اوزگــودال گــذرهــا کـرده بـرتـنِپــاره نـظـرهـا کـرده
دست در دستِ سهساله عـمه گذرازخوف وخطرها کرده تـنِ بـی رأسِ پــدرهــا دیــده گـریـه برداغ پـسـرها کـرده
غـم زنـدان و خرابه ای وای
بـارشِ چـشـم ربـابه ای وای